گوشنا

گوش شنوای من و شما

ایمیل به همسر سابق

به نام خدا
خانم... سلام. نمی دانم این ایمیل را چک می کنید یا نه..و اگر چک می کنید، این شانس را دارم که عنوان ایمیل هنوز اعتباری برایتان داشته باشد یا خیر...نمی دانم اصلا این ایمیل به اینباکس ایمیل شما وارد می شود یا خیر. نمی‌دانم اصلاً کجا هستید الآن و چه می کنید...؟ نمی‌دانم چه شهری هستید؟ کجای این کرۀ خاکی؟ نمی‌دانم اصلاً کار درستی می‌کنم که برایتان از احساساتم می‌نویسم یا خیر...واقعاً نمی‌دانم! اما یک چیز را خوب می‌دانم که این نوشتن بود که ما را با هم آشنا کرد و این نوشتن هست که آرامم می‌کند و این نوشتن است که خداوند به قلمِ آن سوگند یاد می‌کند.

قصدم مزاحمت نیست. قصدم گدایی محبت هم نیست. قصدم فقط این است که عباراتی را برای همسر سابقم بنویسم تا بداند بعد از طلاق، یک مرد چقدر می‌شکند. واقعیات این است که پریشب خواب پریشانی دیدم و بالاخره آدمیزادیم! چه کسی تضمین می‌کند که تا چقدر زنده‌ایم؟ دیشب ناخودآگاه سراغ آلبوم عکسهایمان رفتم و مرورشان می‌کردم؛ اگر بخواهم عکسهایی را که حس خوب به من منتقل کرد را در این ایمیل بگذارم، اصلاً نمی‌شود! ولی انصافاً چه زود گذشت.

آن عکس جانماز ... آن نوشتن من...آن ارتباط شما...قرآن می‌گوید هیچ برگی نیست که بر زمین می‌افتد الا به خواست خدا. روزگار ما را به هم وصل کرد، اما آیا روزگار ما را از هم جدا کرد و یا خطاها و اشتباهاتمان؟ دنبال مقصر نمی‌گردم. دنبال محکوم کردن هم نیستم. مچ گرفتنی هم هیچ وقت در کار نبود و نیست؛ اما چه شد که این شد؟

این که دارم این لغات را می‌نویسم، برای این است که هم احساسات و تفکراتم را با شما در میان بگذارم و هم اینکه دعوت به فکر کنم هر دویمان را:
آیا یکبار نشستیم و مرور کنیم مسائل، حرفها و کارهایمان را بدون پیش‌داوری و حکم دادن؟
آیا رفتار والدین خودمان را صادقانه و بدون جانبداری زیر ذره بین قرار دادیم و بسنجیم؟
آیا از گمان‌های بد شیطان دوری کردیم؟

همسر سابق من!
یادش بخیر روزی را که در آزمایشگاه سر از پا نمی‌شناختیم و خداخدا می‌کردیم که مشکل خونی نداشته باشیم. هیچ وقت یادم نمی‌رود که آن روز چقدر انرژی داشتم و خوشحال بودم: انگار ده سال جوان‌تر شده بودم و مانند یک جوان بیست ساله در تب و تاب رسیدن به عشقم بودم. و صادقانه می‌گویم تو مزۀ عشق را به من چشاندی و من از شما ممنونم.
در امامزاده‌ای که بعد از آزمایشگاه رفتیم، چقدر برای شما و خودم دعا کردم که خوشبخت شویم...و واقعاً هم خوشبخت بودیم...واقعا من چند درصد مقصر بودم؟

یاد آش های دو نفره بخیر...یاد پروانه قشنگ دور دستانت بخیر...مگر می‌توانم فراموش کنم و قلبم را به نفهمیدن بزنم؟
هنوز عکس‌هایت را در بازار ... که برای حلقه رفته بودیم می بینم، دلم می لرزد:...پرنسس من...زیبای من...قشنگ ترین من...هر وقت دستانم را بر روی شانه‌ات می‌گذاشتم، احساس آرامش می کردم و دلم خوش بود که اگر هیچ فایده‌ای در دنیا نداشته‌ام، شاید دستانم اندکی آرامش به یک نفر بدهد ...

زمستان 95 بخیر...آن دو نفره‌هایمان که حتی مادرت هم نبود بخیر...چقدر خوش گذشت و چقدر خاطرات خوب..انگار جوان 20ساله بودم...انگار هر دو پیله‌های تنهاییمان را پاره کرده بودیم و بی خیال غم دنیا در آغوش هم آرام می‌گرفتیم..هنوز هم بوی عطرت در مشامم هست...و هنوز هم خاطره‌هایت در ذهن و قلبم...راست گفتی که دلم را می‌سوزانی..دلم سوخت..صادقانه اعتراف می‌کنم که دلم سوخت.

سخت ترین دوره زندگی کاریم را می گذراندم...نمی‌دانم...از بد روزگار...از شانس...نمی دانم..ولی خوب می‌دانم همانند یک کبوتر که می‌خواهد برای جفتش لانه بسازد و به آرامش برسد، به هر دری می زدم که بتوانم جلوی تو شرمنده نشوم...و یک زن چطور می‌فهمد که شرمندگی یک مرد جلوی زنش یعنی چه؟ این را فقط یک مرد می‌فهمد و لمس می‌کند.

هر زمان ... می‌رفتم و پدرم سراغت را با شوق و علاقه می‌گرفت، دلم شاد می‌شد که اگر یک روز هم نباشم، پدرومادرم عروسشان را مانند دختر خود بزرگ می‌دارند و گرامیش می‌دارند...و تا آخرین لحظه، همین پدرومادرم می‌خواستند مسائل را حل کنند؛ اما من اجازه ندادم؛ چون در گفتگوهای اول آشنایی به شما گفته بودم به پدرومادرم اجازۀ دخالت نمی‌دهم در زندگیمان.

می‌دانم که ممکن است بگویی تو اجازۀ دخالت دادی و این حرفها؛ اما باور کن هیچ وقت اجازۀ دخالت ندادم و شاهد بودی که حتی در دفترخانۀ طلاق هم اجازه ندادم پدرم هم بیاید. چقدر ساده و مثبت نگاه می‌کردم که شاید آنجا پشیمان شوی و زندگیمان را خراب نکنی...
چند روز پیش که تخم مرغ خوردم، ناگهان یاد تخم مرغ و گوجه های خوشمزه‌ات افتادم و بغض سنگینی گلویم را گرفت جلوی بقیه که خدا فقط می‌داند آن بغض سنگین را چطور قورت دادم که نشکند...به خدا سخت بود!

یادت هست ... رفتن هایمان را؟ یادت هست نذرهایت را؟
یادت هست اشک هایت را که چطور از خدا می‌خواستی...؟
یادت هست در گوش هایم چه می‌گفتی؟...پس چه شد آن حرفها و نجواها؟
یادش بخیر امامزاده رفتن قبل از عید نوروز 96 و ماکارونی خوشمزه‌ات کنار قبر آن شهید
یادش بخیر ... و هویج خریدن ها و عکس گرفتن‌هایمان
یادش بخیر آن آب پرتقال خوشمزه‌ای که در گرمای ... برای همسر سابقم خریدم ؛ آن موقع احساس کردم یک سوپرمن هستم که همسرم را نجات داده‌ام! چقدر حس لذت بخشی بود.
... یادش بخیر. ته‌چین‌های خوشمزۀ شما یادش بخیر.
با هم بودن‌هایمان یادش بخیر.

...خرداد تولدم است و انگار داغ دلم تازه می‌شود...اما به خدا این حق من نبود. باور کن این شایسته من و پدرومادرم نبود.
همان روزهای آشنایی اولمان تفاوت فرهنگی را دیدم...دغدغه هایت را شنیدم..اما اگر شما را انتخاب کردم، چون به حرفهایتان اعتماد کردم.
صداقت شما برایم شد معیار و اصول برای ساختن یک بنا برای یک عمر زندگی عاشقانه.
مگر من چه چیزی خواستم؟
آیا من و یا خانوادۀ من دنبال آب و نان بودیم؟ کدام آب و نان؟ هیچ وقت معنای این حرف پدرت را نفهمیدم...هیچ وقت.
اشتباه نکنید! من گیر حرف نبودم...من گیر حرف نیستم.
من و خانواده آنچه بودیم را صادقانه نشان دادیم...آیا جز این بود؟ اگر جز این بود، چه بود؟ می دانم به اندازه من حوصله و توان تایپ و نوشتن ندارید. حق هم دارید.
اما من دوستتان داشتم که از خیلی مسائل بزرگوارانه گذاشتم و والله قسم بابت این نه منتی به سر شما دارم و نه خواهم داشت...هیچ وقت.
چون همسرم و زندگیم را دوست داشتم.

اگر بعد مسائل... که آن طور مادرت گذاشت و رفت، دسته گل خریدم و به منزلتان آمدم و غرورم را کنار گذاشتم، چون همسرم را دوست داشتم. چون مادر زنم و سختی هایی را که کشیده بود درک می‌کردم و با خودم گفتم: عیبی ندارد! مادر است!
به همان روح مادر بزرگتان قسم یکبار مرور کنید که چقدر گذشت کردم.
بله! شما هم گذشت کردید؛ اما گذشت کردن‌هایمان برای کجا و چه جاهایی بود؟ آیا واقعاً یکسان بود؟
آیا معنی عاشق بودن و اهل زندگی بودن این است که همسر شما رفتار عاقلانه نداشته باشد و خانواده‌اش را کنار بگذارد و فقط به همسرش بچسبد؟
آیا رفت و آمد نکردن مادر شما با اقوام و فامیل، روش زندگی است؟
خداشاهد است این ها را پتک نمی‌کنم...چون امروزه عمدۀ فامیل‌ها در بسیاری از خانواده‌ها به دلایل مختلف و به اندازۀ کافی از هم دور شده‌اند که شاید تنها مراسمی ختمی، آنها را دور هم جمع کند برای سلامی و علیکی..نه بیشتر.

همسر سابق من!
ناخودآگاه در این دوسه روز مانده به تولدم، این حرفها در دلم مانده بود...تلفن نزدم و پیامک نزدم که به جرم مزاحمت از من شکایت کنی!
نمی‌دانم کجایی؟ چه شهری هستی؟ این اواخر و به خصوص بعد از اینکه درخواست طلاق دادی، به عقل و احساس خودم هم شک کردم که داری برای چی دست‌وپا می‌زنی؟ درخواست طلاق داده؟ به جهنم! این صدای شیطان بود.
ولی بلافاصله به خودم نهیب می‌زدم که لعنت بر شیطان.

یادت هست اولین بار از طلاق حرف زدی در آن شب که مادرت هم گوشی تلفن را گرفت و برای کارم، حرف زد؟ خیلی دلم سوخت که در آن برهه، مادرت حتی دلداریم نداد و فقط ته دلم را خالی کرد...اشتباه نکن. نه از پدرت و نه از مادرت هیچ چیزی به دل ندارم. ولی دلم شکست که منی که روز اول شرایطم را صادقانه گفته بودم، چرا باید این برخوردها با من بشود؟ آیا خدای نخواسته دروغ گفتم؟ آیا خدای نخواسته آدم بیعاری بودم؟ به مردانگی خودم هم داشتم شک می‌کردم! به خدا این درد بزرگی بود...دردی که به هیچ کس نمی‌توانستم بگویم و در خلوت خود اشک می‌ریختم که ای خدا! پس کی درست می‌شود و این مسائل تمام؟

من از روز اول و با اعتماد به حرفهای خودت و دغدغه‌هایت، حساب شما را از پدرومادرت جدا کردم و با خودم گفتم: این آدم حق زندگی دارد. دوستش دارم و تمام تلاشم رو می‌کنم که خوشبختش کنم...باور کن تمام تلاشم را کردم. باور کن پدرومادرم پشت سرت کمتر از گل نگفتند. باور کن مادر من هم مانند مادر خودت یک زن بود با تمام ویژگی‌های یک زن که می‌بینی! خیلی از حرفها و کارهای پدرومادرت در شأن من و خانواده‌ام نبود..ولی من دوستت داشتم و فقط سکوت می‌کردم.
اگر جایی هم می‌ترکیدم صحبت می‌کردم نه اینکه صورت مساله را پاک بکنم و این تبدیل به کینه شود.
شما صحبت نمی‌کردی و انقدر دیوار چیدی که کینه شد..و من حرف زدم و به تعبیر شما: پررویی کردم.
من حرف زدم اما هیچ گاه بی‌احترامی نکردم خانم... .
پدرومادر من هیچ وقت به شما و حتی پدرومادرت هم توهینی نکردند و بی‌احترامی نکردند..اما خدا وکیلی پدرومادر شما چطور بودند؟

موقع خانه دیدن...نیامدن پدر شما به منزل ما...خاطرت هست؟
انتظار داشتی من این مسائل را از پدرومادرم پنهان کنم؟ مگر می‌شود؟ مگر ما غار زندگی می‌کردیم؟
آیا همراهیت نکردم برای خانه دیگر؟
جرم من فقط این بود که ذهن اقتصادی ناتوانم مانند پدر شما نبود و مسکن شخصی را به زندگی اجاره‌ای با ریسک‌هایش ترجیح می‌دادم... .

گذشته است همه اینها.
و حالا من ماندم و شما و زندگی از دست رفته مان
نمی‌دانم کجایید؟
نمی‌دانم در چه حالی هستید؟
نمی‌دانم اصلاً این ایمیلم خوانده می‌شود یا نه؟
به اول ایمیل برنمی‌گردم که دوباره بخوانم؛ چون دیگر صداقت نیست.
من سیاست نداشتم و اعتراف می‌کنم که در زندگی شخصی با شما، نخواستم سیاست باز باشم و مساله ای را پنهان کنم.
من دنبال نان و آب نبودم...اگر روی خانه و یا منزل حساس شدم، فقط و فقط به خاطر حرفهایی بود که خود شما و خانواده زدید...آیا من و یا خانواده از روز اول از مال و منال شما پرسیده بودیم؟؟
آیا به قول خودت مانند آن خانواده بودیم که از مالک بودن یا اجاره‌ای بودن مغازه پدرت سوال کردیم؟

قضاوتش با خودت...همه ما در 99% موارد بهترین قاضی رفتار، حرفها و حتی نیت‌هایمان هستیم.
این ما هستیم که با خدای خودمان معامله می‌کنیم.
دوستت داشتم و اگر بخواهم دروغ بگویم که هنوز دوستت ندارم، به خود دروغ گفته‌ام.
یکی از صمیمی‌ترین دوست‌هایم از حال و احوالم پرسید و آخرش گفت: هنوز دوستش داری؟ گفتم: راستش را بگویم؟ گفت: بگو.
گفتم: مگر می‌شود یک مرد اولین زن زندگی و محرم همه چیزش را از قلبش بتواند بیرون کند؟

شما را نمی‌دانم خانم...
شاید همین الان نامزد کرده‌اید...شاید به حرفهایم می‌خندید..و شاید هم...
اما به هر حال این زندگی با بد و خوبش می‌گذرد و ما انسان‌ها همه مهاجر به سوی خداییم.
مراقب خودتان باشید و بدانید با همه تلخی‌ها و کم‌لطفی‌هایی که دیدم، باز هم نمی‌توانم در دعاها و نمازهایم به یادتان نباشم. عشق شاید همین است که من فهمیدم! شاید هم دیوانگی باشد. نمی‌دانم! 


بامداد 3 خرداد1397
...
سلام جواب ایمیلتو داد؟
دل شکسته ای داری این نوشته ها با قلم و کیبرد نوشته نشده با قلبی شکسته نوشته شده.
حالا که مجردی وقت زیادتری برای انجام کار های بزرگ داری انجامشون بده شاید بهت آرامش بده
بنده هدفم دردودل نبوده است دوست عزیز که نه اسم شما را می‌دانم و نه اطلاع دارم اهل کجایید، ساکن چه شهری هستید و چه می‌کنید!
اشکم در اومد :(( به شما نمی‌خورد اینقدر با احساس باشید 
چرا ناشناس کامنت می گذارید حالا؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ
گوشنا مخفّفِ "گوش شنوا" هست؛
عاشق نوشتن هستم؛
از سال1375 می‌نویسم و از سال1384 تاکنون، نوشتن و تولید محتوا را در وبلاگ دنبال می‌کنم.
از اینکه یادداشت‌های مرا می‌خوانید، سپاسگزارم.
Designed By Erfan Powered by Bayan