گوشنا

گوش شنوای من و شما

داستان یک زندگی

برای یک وب کامنتی گذاشتم که شرحش مفصل است! اما در پاسخ، شرح زندگی ایشان را دریافت کردم که احساس کردم خواندنش خالی از لطف نیست. من نکته‌ام را از این داستان گرفتم؛ امیدوارم برای شما نیز مفید باشد!
به متن‌های ارسالی دست نزدم؛ اشکالات تایپی متعدد را به بزرگی خود ببخشید!

میخوام براتون داستان زندگیمو بگم اگر اشکال نداره،
سن و سالی نداشتم که عاشق شدم..نه که یه ادم احساسی بوده باشم،نه یه سری چهارچوبای محکم برا خودم داشتم..موقعیت روابط مختلفم برام بود: پیشنهاد دوستی و...هم بود؛ اما من برای خودم چهارچوب داشتم،ولی برای یک نفر دلم لرزید،
اما هنوز همون دختری بودم که همه برخلاف سنش خیلی روی حرفش حساب میکردن،معقول بودم..بهم گفت دوست دارم،حستو بهم بگو..گفتم بیان بعضی چیزا مسئولیت داره!سنگینه بارش،گفتم مشکل خانواده هامون هست،دوری هست تلخی هست..همشو ریز به ریز گفتم ولی گفت باوجود همه سختیاش میخوامت!گفتم راضی نمیشم..یه ضمانت بده.گفت خدا!

یک ماه نشد که متوجه یه عیب توی اون اقا شدم..برای منی که اهل خیلی چیزا نبودم یه چیز غیرقابل قبول بود..داغون شدم به خودم گفتم من تمام چهارچوبامو برای کسی گذاشتم کنار که اهل خ....
خودشم ناراحت بود..یکم که گذشت به خودم گفتم خدایا من یه بار یه نفرو تو دلم راه دادم،نمیخوام دلم بشه کاروانسرا پس کمکم کن.

پس شروع کردیم..ومنم که حتی هیچی ازین چیزا نمیدونستم شروع به مطالعه..دکتر رفت کتاب خوندیم،هرشب مسجد..ازون زمان هرشب براش دعای توسل خوندم
پنج بار نماز بود و5بار قنوت و هر قنوت دعام سلامتی و ارامشش بود..
گاهی براش شکلات نذر میکردم..عاشقم بود!عاشق تر شد،درست زمانی که همه طردش کردن من بهش افتخار کردم..زمانی که کسی نفهمیدمش من بهش گفتم دوست دارم
گفت تو هدیه خدا به منی،
انقدر عاشقش بودم که سرش درد میگرفت گریه میکردم..میدونستم امشب میخواد بره مهمونی یا بعد مدت ها با دوستاش بره بیرونحتی اگه رو تخت بیمارستان بودمم نمیگفتم،تا بهش خوش بگذره،ولی روزایی که حالش بد بود خودمو به اب و اتیش میزدم نرم جایی تا باهاش حرف بزنم
اونم دوستم داشت برا رسیدن بهم تلاش میکرد..
بهم گفت میخوام برم س..پاه،گریه شدم گفتم خطرناکه همش دوریه خواهش کردم اما قبول شد و حتی توی مصاحبه شهرشون نفر اول
همیشه اگه دعایی میخوندم دعای اول و اخرم بود اگه میگفتن موقع اذان دعا برآورده است همیشه دست به دعا بودم..مشهد که میرفتم قطعا روز اول بجاش زیارت میکردم
قرار گذاشته بودیم مشهد عقدکنیم..گاهی میگفت ارامش واسه روزیه که دستتو بزارن تو دستم اونروز اروم میشم،عاشقش بودم،عاشق بودیم انگار یه عشق پاک..حتی یکبارم قرار نزاشتیم حتی یبارم دستمان بهم نخورد..ولی نفسم..
باورت گر بشود یا نشود حرفی نیست نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تونیست!

رفت س..پاه،میخواست هرجور شده زودتر کارامون درست شه تا بهونه دست خانواده ها ندیم،تمام روز در تلاش بود و شبا از4صبح درس میخوند،همینکارم باعث شد تا زودتر ازهمه ترفیع بگیره،عید بود فک کنم رفته بود کربلا گفت چادر عقد خریدم برات:)
کم کم شرایط سخت تر شد..نمیرسید باهام حرف بزنه..از دلتنگی میمردم..گاهی هرشب گریه،تشنه بود تشنه اینکه باشه یه نگاه یهدحرف ولی باشه،
عشق و دوست داشتن کمتر ازون حسیه که من داشتم..
تا وقتی مشخص شد حکمش گفتن نظامی!نظامی..یعنی جنگ یعنی دوری یعنی مردن من
منی که بایه سردردش بغض میکردم ..من،
دورتر شد دوناهی یبار میرفت خونشون..دل دل میزدم از دلتنگی به خودم میگفتم ولی خانوادشن بزار پیش خانوادش باشه دلشون تنگه گریه میکردم گاهی ولی میگفتم خوبم برو پیش خانوادت اونام حق دارن،حالا به خانواده دلتنگ داشت که دیربه دیر میدیدنش و بهش محبت میکردن،که محبتای من زیاد به چشم نیاد...سر ترفیع و تلاش هاش جایی بود که بهش غرور بدن که دیگه غرور دادنای من به چشم نیاد
بدی عاشق بودن اینه اون شخص بهتر از خودش میشناسی،میفهمی داره دودل میشه میفهمی داره سرد میشه..ومیسوزی خاکستر میشی..

یقه خدارو گرفتم دعا دعا،داغون بودم..میگفتم خدایا چرا نباید بخوای اصلا هان؟؟چرا؟مشکلات عصبیم ازهمون روزا شروع شد و خیلیذزود تشدید شد
گاهی برای سختی بهونه هایی میورد که روز اول بهش گفته بود..میفهمیدم بهونست،ومیفهمیدم خستست،
کسی که من درعین بی نمازی تمام وجودمو احساسمو عاشقانه تقدیمش کردم،وقتی خلا ها و نیازهای عاطفیش و...با اون کار رفع شد حالا رسیده بود به یه نقطه..دردسر دوست داشتنی به اسم من!
وهرروز سردنپترو سرد شد و من فهمیدم خاکستر شدم و نابود شدم،مردم مردم!
تپلهش یبار گفتم من دردسر شدم اره؟گفت اره ومتاسفانه من زندگی با دردسر دوست ندارم..
هیچوقت جلوی مادر پدرمم گریه نکردم ولی یادمه یبار تو اتوبوس بود ددشت برمیگست نمیتونست حرف بزنه اما میتونست بشنوه زنگ زدم بغض کردم اشک ریختم گفتم جا نزن..کم نیار کم بیاری میمیرم،میفهمی میمیرم،انقدر که خودشم گریش گرفت
اخ که با همه اون حسای بد باز بغض میکرد دلم میخواست بمیرم و نبینم
مرده متحرکی بودم..میدیدم دیگه کاملا دودل و انگار بیشتر دلش به رفتنه، شکنجه کمه برای روزایی که من کشیدم،دیگه هیچی نمیفهمیدم..جواب اون همهدعاشقی ضمانت خدا دعا...

تا محرم سال 95شبی که فرداش محرم بود بهش پیام دادم،قسمش دادم این یک ماه فقط به خودش وزندگیش فک کنه و خواستم ازش جواب نده،این یک ماه طولانی تزین مدت دوری بود که خودم خواستم باشه،برای مردی که میمردم براش ولی میدونستم میره،من ازخودش بهتر میشناختمش،یک ماه داغون شدم،یادمه یه شب که مراسمم داشتیم شلوغ بود رفتم وسط خیمه دست دختر همسایمونو گرفتم اوردم بالا تو اتاقم تو تاریکی سرمو گذاشتم رو سینش و اشک ریختم گفت چی شده براش عجیب بود منو اینجوری ببینه،،گفت چرا انقدر حالت بده بگو..که بغضم شکست زار زدم هق هق میکردم گفتم دیدی چادر عقدی که برای من خرید سر کس دیگه میره دیدی دی...ترسیده بود صدای قلبشو که باترس میکوبید شنیدم
شبای بعدهم گذشت یک ماه گذشت و صفر اومد ولی خبری ازش نشد،یکم دوم سوم..داشتم از نگرانی میمردم میترسیدم طوریش شده باشه،بازم من رفتم جلو که بلافاصله جواب داد و گفت تمام این یک ماه عذاب کشیدم تو لایق بهترینایی من همه چیمو بهت مدیونم میدونم دیگه بهتر ازتو برام کسی نیست ولی من مردش نیستم نمیتونم
سعی کردم اروم باشم برا چیزی که منتظرش بودم ولی میشد؟؟گفتم میگم فلانی احوالت بورسه چون نگرانت میشم گفت خودت پیام بده گفتم نه دیگه وارد زندگیت نمیشم،وفقط گاهی که داغونم به پیام خوبی از طرفش میاد و تو فقط یه خوبم جواب بده همین..
هرروز داغون تر از دیروز میشدم..بعد دوهفته دووم نیوردم به بهنام گفتم بهش پیام بده حالشو بپرس..اما بهنام همیشه سعی میکرد ارومم کنه تا زودتر ازش دل بکنم ولی میشد؟؟
تا حدود5/6ماه بعد که یه شب خوابشو دیدم نیمه شب از خواب پریدم بین خواب و بیداری،فقط خدا خدا میکردم..خدارو التماس میکردم و میگفتم مواظبش باش،انقئر مظلومانه و با بغض التماس میکردم خدارو و تو خواب و بیداری اشک ریختم تا خوابم برد،غردا صبحش از بهنام خواهش کردم پیام بدت اما قبول نکرد گغت هیچیش نیست غکر نکن اما تا عصر انقدر حالم بد شد که غروب پیام داد بهش وگفت سمیرا نگرانت شده،
چیزی نگذشت که خودش پیام داد،وخواست بگم چی شده وقتی خوابمو گفتم اونم بغض کرد..گفت دیشب مرز بودم درگیری شد تیراندازی نزدیک بود بزننم،گفت تمام اون لحظات نه فکر خودم بودم نه خانوادم وفقط میگفتم اگه چیزیم بشه سمیرا بفهمه چی سرش میاد،اون شبم گذشت تا یکی دوهفته بعد که دلتنگ بودم بهنام از دستم کلافه بود گفتم ازش بپرس خوشبخته؟من که وسط جهنمم..
بهنام پیام داد راضی؟گفت اراه از زندگیم راضیم..بهنامم که ازون همه بی معرفتی و نانردی اونو خرابی حال من برا هنچین ائمی عصبی بود گفت ولی سمیرا حتی عکساتم هرروز نگاه میکنه،اونم گفت بهش بگو راه ما از هم جدا شده و هرچی داره ازم پاک کنه،قلبم به درد اومد..ازین همه بیرحمی..انگار تازه بهم یاداوری شد تمام اون تلخیا پاک کردم و ازون روز سعی کردم بمیرم ولی دیگه سراغشو نگیرم،،
من تمام اون مدتارو داغون بودم..میگفتم خدا تو نخواستی؟!تو میخواستی مشکلات حل نمیشد؟تو..نماز نکیخوندم اذان میگفت مینشستم سر سجاده و بغ میکردم..میرفتم مشهد  و روبه روی ضریح وایمیستادم فقط نگاه میکردم..دیگه غذام نمیخوردم گاهی قفسه سینم دست چپم میسوزخت..سردردای شدید..بارها برا معدم رفتم دکتر و گفتن قرص اعصاب و نخوردم
یه ادم بودم که نه عشق که ایمانشم رفته،تمام پستایی که اونم بود یا اسمی ازش بود واک کردم،نمیدونم چرا این یکی مونده بود،
تا کم با خودم یکم کنار اومدم..لپبه خودم گفتم اون نخواست خدا تو مقصر نبودی،یاد گرفتم نامردی ادمارو پا خدا نزارم..
ولی دیگه دعا نکردم!
هنوزم تلخی هست..من هنوزم یم میراث غم مونده برام..ولی فهمیدم خدا تنها کسیه که دارم،من سنی ندارم:)موقعیت ازدواجم زیاد دارم..عاشق اون ادم نیستم اما یاد تمام بی رحمیایی که درحقم کرد میوفتم عصبی میشم داغون میشم..بنطرم مردا  موجوداتین که از روی نیازشونه علاقشون یکی خلا عاطفی یکی روحی یکی غرور یکی جنسی،
اینارو گفتم که بگم من خودم نه اونقدر ملام نه چیزی و وجود خودمم پره یادگارای تلخه،
من به زندگی امید دارم و تلاش میکنم ولی اون تلخیه هست،به خودم فهموندم ولی خدا بد نمیده،،خدا بد نمیخواد..اینکه گناه بنده پای خدا ننویسم
که فقط خداست فقط خداست
وباور دارم اگر درس بری و بسپری به خدا خدا بد نمیده!چون خدا بخیل نیست ضعیف نیست خدا خوب میخواد و این خوبی رو هم به خوبی برا بندش میخواد
ببخشید خیلی حرف زدم:)
سلام
حکایت تلخی بود. داستان زندگی خودتونه ؟
متن را دوباره ببینید!
بله این داستان قصه‌ی پرغصه‌ی خیلی از دختران و پسران سرزمینم هست که تاریخ بارها تکرارش می‌کند و هر بار هم برای دیگران نقل می‌کنیم تا تکرار نکند اما او این تکرار را دوست دارد. روح انسان ترک خوردن را نمی‌پذیرد و اگر پذیرفت ترمیم‌شدنی نیست مگر اینکه خود انسان بخواهد.
اوه چقدر ناراحت کننده! منِ خواننده هم شوکه شدم.

دعایی که میشه کرد اینه که ان شاالله ازندگی این خانم ، انقدر خوب و شیرین بشه که وقتی این روزا یادش بیاد یه لبخند بزنه و رد شه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ
گوشنا مخفّفِ "گوش شنوا" هست؛
عاشق نوشتن هستم؛
از سال1375 می‌نویسم و از سال1384 تاکنون، نوشتن و تولید محتوا را در وبلاگ دنبال می‌کنم.
از اینکه یادداشت‌های مرا می‌خوانید، سپاسگزارم.
Designed By Erfan Powered by Bayan