گوشنا

گوش شنوای من و شما

گوشنا

گوش شنوای من و شما

گوشنا

ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ
گوشنا مخفّفِ "گوش شنوا" هست؛
عاشق نوشتن هستم؛
از سال1375 می‌نویسم و از سال1384 تاکنون، نوشتن و تولید محتوا را در وبلاگ دنبال می‌کنم.
از اینکه یادداشت‌های مرا می‌خوانید، سپاسگزارم.

امروز و یا بهتر بگویم: امشب، سی‌ویک‌سالم تمام می‌شود.
ساعت تولد که می‌گذرد، یک لحظه حس غریبی تمام وجودم را فرا می‌گیرد:
انگار یک قدم به خدا نزدیک‌تر می‌شوم.
امیدوارم همۀ ما این توفیق را داشته باشیم که وقتی می‌خواهیم به ابدیت سفر کنیم و روح خسته‌مان را از کالبد فرسودۀ تن پرواز دهیم، از توشۀ پرباری که برای خود آماده کرده‌ایم، خوشحال و شادمان باشیم.
التماس دعا.
  • گوشنا صبور
استادی سر کلاس به حاضرین گفت:
...بروید زندگی و ازدواج شهید سید مجتبی علمدار را بخوانید...کجا رفتند این زندگی‌ها؟
و استاد از تجمل‌پرستی و مسائل روز تأخیر ازدواج و پیر شدن دختران و پسران و عادی شدن روابط جنسی قبل از ازدواج و...گفت و گفت؛ اما یک جمله نگفت که من قانع شوم چرا اینطور می‌شود و همین‌طوری هم ادامه دارد؟
قانعم نکرد که چطور کسی که در ماه دو میلیون تومان هم درآمد ندارد، می‌خواهد مانند کسی زندگی کند که ماهی ده میلیون تومان درآمد دارد؟
انقدر حرف می‌زنیم و می‌زنیم که عمل دیگر مهم نیست!
والله به خدا به عمل کاربرآید، به سخندانی نیست!
  • گوشنا صبور
در کلاسی آموزشی، صحبت از بداخلاقی و پررو بودن برخی خانم‌های امروزی برای همسرانشان شد.
عزیزی ندایی سر داد که: زنان فقط یک کارت بانکی پر از پول می‌خواهند.
دیگری فرمود: تنها دوای حل غرغر زنان، لحاف‌درمانی است!!
کلاس از خنده منفجر شد و ما آخر نفهمیدیم که درد زنان امروز چیست که مانند زمان نسل مادران ما نیستند؟
  • گوشنا صبور
ظهرها را معمولاً نماز جماعت می‌خوانم.
شب‌ها که می‌شود، مانند سابق که در مساجد تهران نماز می‌خواندم، رغبت نمی‌کنم به مسجد بروم؛ انگار مسجدِ بدون منبر برایم صفایی ندارد! دروغ چرا؟!
مسجد اگر در منبرش حرفی زده نشود و مسائل روز و مشکلات مردم مسلمان بیان نشود، من پای رفتن به آن مسجد را ندارم؛ شما را نمی‌دانم!
  • گوشنا صبور
یکی از جمعه‌ها که با یکی از دوستان به پارک رفته بودیم و قدم می‌زدیم، صحبت از اعمال مستحبی کردم و توضیح دادم که به عنوان مثال در همین ماه شعبان و با کمک برخی کتاب‌ها، بیشتر با اعمال مستحبی این ماه مأنوس شدم؛ از جمله نمازهای آن.
برخی را راحت بجا می‌آوردم؛
برخی را کمی سخت‌تر؛
و برخی هم واقعاً سنگین بود.
پرسشم این بود که وقتی می‌خواهیم این اعمال خوب را انجام دهیم ولی توان یا فرصتش را واقعاً نداریم، چه می‌شود؟
یعنی ثوابشان را از دست می‌دهیم؟

دوست ما تعبیر جالبی به کار برد:
شما چون نیت خوب داری که انجامشان دهی، ثوابشان برای شما ثبت می‌شود؛ اما یکسری از اعمال هستند برای حاجات که دقیقاً باید به جا آورده شوند تا به حاجت برسی؛ درست مانند دندانه‌های یک کلید که باید دقیقاً با قفل منطبق شوند.

در نهایت یک نکته را به اشتراک با هم بهش رسیدیم و آن این بود که این اعمال مستحبی، همانند الماس‌های در تاریکی هستند که ارزش آنها در این دنیا برای ما روشن نیست، جز همانی که از کتاب و یا روایات می‌خوانیم؛ و به طور کلی ملموس نیست.
آن دنیا که حقیقت اعمال روشن می‌شود، آنهایی که اصلاً انجام نداده‌اند، حسرت می‌خورند که چرا انجام ندادند؛ و آنهایی که کم انجام داده‌اند نیز حسرت می‌خورند که چرا بیشتر انجام ندادند.

پانوشت:
یک شب سوره‌های "یس" و "واقعه" را با هم خواندم و دیدم ده دقیقه زمان گرفت؛ چه می‌شد اگر فقط می‌توانستیم بر همین دو سورۀ مبارک تا آخر عمر مداومت کنیم؟
  • گوشنا صبور